my city >>>> 0111
درباره وبلاگ

عشق من فاطمه*دوست دارم عشقم

آرشیو

طبقه بندی

آخرین پستها

لینک دوستان عزیزم

پیوندهای روزانه

نویسندگان

نظرسنجی

آمار وبلاگ

Pagerank
Admin Logo
themebox

چند سال پیش در جریان بازی های پارالمپیک (المپیک معلولین) در شهر سیاتل آمریکا 9 نفر از شرکت کنندگان دو100متر پشت خط آغاز مسابقه قرار گرفتند. همه این 9 نفر افرادی بودند که ما آنها را عقب مانده ذهنی و جسمی می خوانیم. آنها با شنیدن صدای تپانچه حرکت کردند. بدیهی است که آنها هرگز قادر به دویدن با سرعت نبودند و حتی نمی توانستند به سرعت قدم بردارند بلکه هر یک به نوبه خود با تلاش فراوان می کوشید تا مسیر مسابقه را طی کرده و برنده مدال پارالمپیک شود ناگهان در بین راه مچ پای یکی از شرکت کنندگان پیچ خورد . این دختر یکی دو تا غلت روی زمین خورد و به گریه افتاد. هشت نفر دیگر صدای گریه او را شنیدند ، آنها ایستادند، سپس همه به عقب بازگشتند و به طرف او رفتند یکی از آنها که مبتلا به سندروم داون(عقب ماندگی شدید جسمی و روانی) بود، خم شد و دختر گریان را بوسید و گفت : این دردت رو تسکین میده .سپس هر 9 نفر بازو در بازوی هم انداختند و خود را قدم زنان به خط پایان رساندند. در واقع همه آنها اول شدند. تمام جمعیت ورزشگاه به پا خواستند و 10 دقیقه برای آنها کف زدند

نوشته شده توسط :سید مجتبی حسینی
پنجشنبه 30 تیر 1390-02:28 ب.ظ

دختری ازکوچه باغی می گذشت
یک پسر در راه ناگه سبزگشت
درپی اش افتادوگفتا او:سلام
بعدازآن دیگرنگفت او یک کلام
دختراما ناگهان و بی درنگ
سوی اوبرگشت مثل یک پلنگ
گفت بااو:بچه پرروی خفن
می دهی زحمت به بانویی چومن؟!
من که نامم هست آزیتای صدر
من که زیبایم مثال ماه بدر
من که در نبش خیابان بهار
می کنم درشرکت رایانه کار
دختری چون من که خیلی خانمه
۲۶ساله٬مجرد٬دیپلمه!
دختری که خانه اش درشهرک است
کوی پنجم٬نبش کوچه٬نمره شصت!
ازچه بایدباتوگردد همکلام؟
باتومن حرفی ندارم٬والسلام!



نوشته شده توسط :سید مجتبی حسینی
چهارشنبه 29 تیر 1390-04:31 ب.ظ

یاد دارم یک غروب سرد سرد
می گذشت از توی کوچه دوره گرد.

«دوره گردم کهنه قالی میخرم
کاسه و ظرف سفالی میخرم
دست دوم جنس عالی میخرم
گر نداری کوزه خالی میخرم»

اشک در چشمان بابا حلقه بست
عاقبت آهی زد و بغضش شکست.

«اول سال است؛ نان در سفره نیست
ای خدا شکرت ولی این زندگیست؟»

بوی نان تازه هوش از ما ربود
اتفاقا مادرم هم روزه بود
صورتش دیدم که لک برداشته
دست خوش رنگش ترک برداشته
سوختم دیدم که بابا پیر بود
بدتر از آن خواهرم دلگیر بود

مشکل ما درد نان تنها نبود
شاید آن لحظه خدا با ما نبود

باز آواز درشت دوره گرد
رشته ی اندیشه ام را پاره کرد



نوشته شده توسط :سید مجتبی حسینی
چهارشنبه 29 تیر 1390-04:28 ب.ظ

 
بعضی از آدم ها رو دوست دارم ! آدم هایی که حتی نمیشناسمشون ! آدم هایی که وقتی بی هوا توی خیابون و مترو چشم تو چشم میشیم بهشون لبخند میزنم و اونها هم به جای نگاه پر تعجب یا رو برگردوندن با یک لبخند جوابمو میدن !!

بعضی از آدم ها رو دوست دارم ! اون هایی که وقتی یه بچه رو توی بغل مامانش میبینن به امید و زندگی فکر میکنن !

بعضی از آدم ها رو دوست دارم ! اون هایی که بار رو از دست یک پیر زن میگیرن و کمکش میکنن و پاداش این کارشون رو لبخندی که تا شب رو لبشون میمونه میبینن !

بعضی از آدم ها رو دوست دارم ! اون هایی که گاهی گوش میشن تا درد دل بشنون با اینکه میدونن کاری ازشون بر نمیاد !

بعضی از آدم ها رو دوست دارم ! اون هایی که به رفتارهاشون با دیگران فکر میکنن تا اشتباه نکنن یا اگر اشتباه کردن جبران کنن !

بعضی از آدم ها رو دوست دارم ! اون هایی که ته ته دلشون میدونن تو این دنیای بزرگ هیچ کس ! هیچ عشقی ! نمیتونه جایگزین پدر و مادر رو بگیره !

بعضی از آدم ها رو دوست دارم ! اون هایی که میفهمن چه بلایی سرشون آوردن اما بزگوارانه می بخشن !!

بعضی از آدم ها رو دوست دارم ! اون هایی که همین دور و برم زندگی می کنن و با بهانه هایی کوچیک به زندگی من و اطراقیانشون نور میدن !!

آره ... بعضی از آدم ها رو دوست دارم !



نوشته شده توسط :سید مجتبی حسینی
چهارشنبه 29 تیر 1390-04:21 ب.ظ

من دغدغه دارم که این روزها در سرزمینی زندگی میکنم که در آن دویدن سهم کسانی است که نمیرسند و رسیدن حق کسانی است که نمیدوند.»

در زمین
دلی را نشکن شاید خانه خدا باشد کسی را تحقیر مکن شاید محبوب خدا باشد از کمکی دریغ مکن شاید کلید بهشت باشد سر نماز اول وقت حاظر شو ، شاید آخرین دیدارت با خدا باشد در زمین. . .

دریا
دریا باش تا بعضی ها از با تو بودن لذت ببرند و آنها که لیاقت ندارند در تو غرق شوند.



نوشته شده توسط :سید مجتبی حسینی
سه شنبه 28 تیر 1390-04:12 ب.ظ











شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic