my city >>>> 0111
درباره وبلاگ

عشق من فاطمه*دوست دارم عشقم

آرشیو

طبقه بندی

آخرین پستها

لینک دوستان عزیزم

پیوندهای روزانه

نویسندگان

نظرسنجی

آمار وبلاگ

Pagerank
Admin Logo
themebox

???? ????? ??? ? ????? ???? ???? ????? ???? ???? ????? ??? ? ????? ???? ???? ????? ???? ???? ????? ??? ? ????? ???? ???? ????? ???? ???? ????? ??? ? ????? ???? ???? ????? ????" alt="" />

نوشته شده توسط :سید مجتبی حسینی
یکشنبه 24 مهر 1390-06:48 ب.ظ

اقا پسرهای محترم این مهم نیست كه بی معرفتید ابن مهم نیست كه خائنید این مهم نیست كه تنوع طلبید این مهم نیست كه مثل نقل ونبات دروغ می گویید ............لا اقل انقدر مرد باشید و انقدر جرات داشته باشید كه با دخترانی به همین صفات آشنایی كنید نه دختری كه وارد زندگی اش كه می شوید هر چه می گویید را حقیقت می پندارد همه رویایش می شوید و گاه همه زندگی و سلامتی اش! ما به همین اندازه جوانمردی از طرف شما فانع ایم حریف خود را بطلبید فقط همین....!

نوشته شده توسط :سید مجتبی حسینی
جمعه 22 مهر 1390-02:42 ب.ظ

چه ساده لوح اند انان که میپندارن من عکس تو را به دیوارهای خانه ام اویخته ام و نمیدانند که من دیوارهای خانه ام را به عکس تو اویخته ام ... 



نوشته شده توسط :سید مجتبی حسینی
دوشنبه 18 مهر 1390-04:32 ب.ظ

اگر عشق بورزید می گویند که سبک مغزید....

اگر شاد باشید می گویند که ساده لوح وپیش پا افتاده اید ....

اگر سخاوتمند و نوعدوست باشید می گویند که مشکوکی ....

اگر گناهان دیگران را ببخشید می گویند ضعیف هستید ....

اگر اطمینان کنید می گویند که احمقی ....

اگر تلاش کنید که جمع این صفات را در خود گرد آورید٬

مردم تردید نخواهند کرد که شیاد و حقه بازید


نوشته شده توسط :سید مجتبی حسینی
دوشنبه 18 مهر 1390-01:09 ق.ظ

سلامتی کسی که بهش زنگ میزی و خوابه....
ولی واسه این که دلت رو نشکنه میگه:
خوب شد زنگ زدی, باید بیدار میشدم.....

سایت آپلود سنتر عکس و فایل ایران بلاگ


نوشته شده توسط :سید مجتبی حسینی
شنبه 9 مهر 1390-12:10 ق.ظ

عصر جمعه است و دلم گرفته . می زنم تو خیابون و از سرازیری توی بلوار پیاده میرم سمت پله های پارک که یهو یه ماشین بوق می زنه ، به روی خودم نمیارم و به سرعت قدمهام اضافه می کنم. کمی جلوتر ترمز می زنه. حالیمه چی کار داره می کنه. به روی خودم نمیارم و از کنارش بی تفاوت رد می شم.

سرعتش را هم قدم من می کنه و شیشه ی سمت کمک را میده پایین و می گه : خانوم محترم کجا تشریف می برید؟ جواب نمی دم. نیشش را تا بناگوش باز می کنه و باز می گه : خانوم عزیز ، بنده همه جوره در خدمت شما هستم. با صدای سگی که اماده پاچه گرفتنه میگم که مزاحم نشه ، اما خوب حالیش نیست. لابد فکر می کنه دارم "ناز" می کنم.

نیش ترمزی می زنه و همانطور در حال رانندگی کیف پولش را از جیب شلوارش می کشه بیرون.: خانوم محترم ، بیا بابا ،هر چی تو بگی،قربونت برم، ضد حال نزن دیگه .لای کیف پولش را باز کرده و اسکناس وچک پول تعارف می کنه و همزمان چشمک می زنه که سخت نگیرم.

یک آن هوس می کنم که بپرم و در ماشینش را باز کنم و بکشمش پایین و با قوت هر چه تمام تر ، پس کله اش را بگیرم و صورتش را توی شیشه ی ماشینش خورد کنم اما چون با خشونت مخالفم منصرف می شوم.( البته دلیل اصلیش اینه که زورم بهش نمی رسه) . دستهام را می ذارم روی شیشه و تا سینه خم می شم توی ماشین. .گل از گلش شکفته ، دور و برم را نگاه می کنم و فاصله ام را تا پارک می سنجم.
توی خیابون هیچ کس نیست. لبخند پهنی می زنم و می پرسم: حالا چی چی داری؟ کیفشو بالا میاره و نگاه هرزه اش از روی لبهایم تا سینه ها پایین می آید، کیف پول را توی هوا می قاپم و با تمام قدرتم پرت می کنم آن طرف بلوار و مثل فشنگ به سمت پارک می دوم. پشت سرم صدای کشیده شدن ترمز دستی و باز شدن در ماشین می آید و مردک از ته جگرش فریاد می زند:

اووووووووووووووووووووووووووووووی، جنده !
و من همینطور که می دوم با خودم فکر می کنم که چفدر جالب است که در ایران تا وقتی فکر می کنند جنده ای ، خانوم محترم صدایت می کنند و وقتی مشخص می شود این کاره نیستی تبدیل به یک جنده می شوی .....


نوشته شده توسط :سید مجتبی حسینی
یکشنبه 3 مهر 1390-08:05 ب.ظ

روزی جوان ثروتمندی نزد استادی رفت و گفت: عشق را چگونه بیابم تا زندگانی نیكویی داشته باشم؟

استاد مرد جوان را به كنار پنجره برد و گفت: پشت پنجره چه می‌بینی؟

مرد گفت: آدم‌هایی كه می‌آیند و می‌روند و گدای كوری كه در خیابان صدقه می‌گیرد.

سپس استاد آینه بزرگی به او نشان داد و گفت: اكنون چه می‌بینی؟

مرد گفت: فقط خودم را می‌بینم.

استادم گفت: اكنون دیگران را نمی‌توانی ببینی. آینه و شیشه هر دو از یك ماده اولیه ساخته شده‌اند، اما آینه لایه نازكی از نقره در پشت خود دارد و در نتیجه چیزی جز شخص خود را نمی‌بینی.

خوب فكر كن!

وقتی شیشه فقیر باشد، دیگران را می‌بیند و به آن‌ها احساس محبت می‌كند، اما وقتی از نقره یا جیوه (یعنی ثروت) پوشیده می‌شود، تنها خودش را می‌بیند.
اكنون به خاطر بسپار: تنها وقتی ارزش داری كه شجاع باشی و آن پوشش نقره‌ای را از جلوی چشمهایت برداری تا بار دیگر بتوانی دیگران را ببینی و همه رادوستشان بداری اینبار نه به خاطر خودت بلکه به خاطر خدا .

آن‌گاه خواهی دانست كه: 


" عشق یعنی دوست داشتن دیگران "


نوشته شده توسط :سید مجتبی حسینی
یکشنبه 3 مهر 1390-07:48 ب.ظ











شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات