my city >>>> 0111
درباره وبلاگ

عشق من فاطمه*دوست دارم عشقم

آرشیو

طبقه بندی

آخرین پستها

لینک دوستان عزیزم

پیوندهای روزانه

نویسندگان

نظرسنجی

آمار وبلاگ

Pagerank
Admin Logo
themebox

دمه همه بازدیدکنندگان گرم.امروز آماره بازدیدکنندگانه وبلاگم 5 رقمی شد.هه.دمتون جیز


نوشته شده توسط :سید مجتبی حسینی
دوشنبه 28 فروردین 1391-05:43 ب.ظ

چندسال پیش یکروز جلوی تلویزیون دراز کشیده بودم، فوتبال نگاه می کردم و تخمه می خوردم. ناگهان پدرو مادر و آبجی بزرگ و خان داداش سرم هوار شدند و فریاد زدند که:
« ای عزب! ناقص! بدبخت! بی عرضه! بی مسئولیت! پاشو برو زن بگیر.

رفتم خواستگاری؛ 

دختر پرسید: 
« مدرک تحصیلی ات چیه ؟» 
گفتم:« دیپلم تمام!» 
گفت:« بی سواد! امل! بی کلاس! ناقص العقل! بی شعور! پاشوبرو دانشگاه.»

رفتم چهار سال دانشگاه لیسانس گرفتم ......

برگشتم؛ رفتم خواستگاری؛ 

پدر دختر پرسید:« خدمت رفتی؟ » 
گفتم:« هنوز نه »
گفت:« مردنشده نامرد! بزدل! ترسو! سوسول! بچه ننه! پاشو برو سربازی »
رفتم دو سال خدمت سربازی را انجام دادم.
برگشتم؛ رفتم خواستگاری؛ 

مادر دختر پرسید:« شغلت چیست »؟ 
گفتم: « فعلا کار گیر نیاوردم »؛ 
گفت:« بی کار! بی عار! انگل اجتماع! تن لش! علاف! پاشو برو سر کار ».

رفتم کار پیدا کنم؛ گفتند:« سابقه کار می خواهیم »؛
 رفتم سابقه کار جور کنم؛ گفتند:« باید کار کرده باشی تا سابقه کار بدهیم ».
دوباره رفتم کار کنم؛ گفتند: « باید سابقه کار داشته باشی تا کار بدهیم».

برگشتم؛ رفتم خواستگاری؛ 

گفتم: « رفتم کار کنم گفتند سابقه کار، رفتم سابقه کار جور کنم گفتند باید کار کرده باشی» گفتند:« برو جایی که سابقه کار نخواهد »

رفتم جایی که سابقه کار نخواستند. 
گفتند:« باید متاهل باشی»

برگشتم؛ رفتم خواستگاری؛

 گفتم:« رفتم جایی که سابقه کار نخواستند گفتند باید متاهل باشی » 
گفتند:« باید کار داشته باشی تا بگذاریم متاهل شوی »

رفتم؛ گفتم:«باید کار داشته باشم تا متاهل بشوم».
گفتند:« باید متاهل باشی تا به تو کار بدهیم »

برگشتم؛ 
رفتم نیم کیلو تخمه خریدم! دوباره دراز کشیدم جلوی تلویزیون و فوتبال نگاه کردم!


نوشته شده توسط :سید مجتبی حسینی
یکشنبه 27 فروردین 1391-09:37 ب.ظ

- بابا جونم..اون پسره که گاهی وقتا میاد دم مدرسمون چیز میفروشه رو..یادته؟!!..امروز باهاش حرف زدم..اسمش علی ه ..گفتم میخام باهات دوست بشم ..بعد اومدم بغلش کنم..بوسش کنم نذاشت..گفتم نمیخای با هم دوست بشیم..گفت ..چرا میخام..گفتم خونتون کجاست؟..گفت نزدیکه..بعد دست کرد تو جیبش یه هزارتومنی دراورد ..روش نوشت دوستت دارم بعد داد به من..گفت هر وقت اینو دیدی یاده من بکن..بعد منم صدتومن بهش دادم ..خندید.. گفتم بخدا دیگه ندارم خرج کردم ..گفت من دیگه باید برم..تو هم برو الان بابات مباد دنبالت ..گفتم چه زود میری..گفت..اره..ولی چاره ای ندارم..اخه تا برسم خونمون دیگه شبه..بعد دوید..گفتم دروغ گفتی خونتون نزدیکه..گفت نه..منظورم خونه دلامون بود..بعدشم باید پیاده برم..اخه میدونی دیگه پول ندارم..راستی مراقب باش مثل من سرما نخوریاااا..

نوشته شده توسط :سید مجتبی حسینی
شنبه 26 فروردین 1391-07:26 ب.ظ

..اگه دوباره با هم تو این زمان بدنیا بیایم..دوست داری من و تو چه نسبتی با هم داشته باشیم..این اس ام اس رو براش فرستاد..بدونه اینکه لحظه ای فکر کنه..اخه همیشه دوست داشت نظرشو درین مورد بدونه ..میخواست ببینه اونم همین حسو نسبت بهش داره..اگر چه میدونست فرقی در کل ماجرا نمیکنه..با خودش گفت اما..اگه بفهمه چی؟... چکار میکنه؟... کم کم ضربانش تند شد و عرق تمامه بدنشو گرفت..کاملا میشد احساس پشیمونی رو از چهرش خوند..این احساس وقتی شدید تر شد که پیامه دلیور شدن پیام هم رسید..حالا دیگه بسختی نفس میکشید..تا حالا اینقدر از کرده خودش پشیمون نشده بود..همیشه سعی کرده بود این حسو ازش پنهون کنه..اگرچه در بعضی مواقع نتوسته بود خودشو در برابرش کنترل کنه..صدای زنگ اس ام اس بلند شد.. گوشیرو برداشت..چند لحظه ای صبر کرد..و بالاخره بازش کرد..وااااااااااااااااااای باورش نمیشد..نفس راحتی کشید در جوابش نوشت..بیخیال..چیزه مهمی نبود..همون بهتر که نصفه برات اومد ..کی بر میگردی پیشه خواهرت.. داداش جوووووونم ..

نوشته شده توسط :سید مجتبی حسینی
شنبه 26 فروردین 1391-07:22 ب.ظ

سلام به همه...بزرگترین اتفاق تو زندگیم رخ داد...منم دیگه قاطیه مرغا شدم.خانواده دختره جوابه بله رو دادن.فردا هم قراره گروه خون برم...خدااااااااجون شكرت.بچه ها به همتون سفارش میكنم زن بگیرید،نمیدونید چه نعمتیه این زن.هه

نوشته شده توسط :سید مجتبی حسینی
شنبه 19 فروردین 1391-12:52 ق.ظ

یک روز پسری دوازده ساله که لاک پشت مرد ه ای را که ماشین از رویش رفته بود را با نخ می کشید وارد یکی از خانه های "فساد" اطراف آمستردام شد و گفت:

- من می خواهم با یکی از خانم ها .................. داشته باشم. پول هم دارم و تا به مقصودم نرسم از اینجا نمی روم


گرداننده آنجا که همه "مامان" به او می گفتند و کاری با اخلاقیات و اینجور حرفها نداشت اندکی فکر کرد و گفت:....


ادامه مطلب

نوشته شده توسط :سید مجتبی حسینی
شنبه 19 فروردین 1391-12:48 ق.ظ

یک زوج در اوایل 60 سالگی، در یک رستوران کوچیک رمانتیک سی و پنجمین سالگرد ازدواجشان را جشن گرفته بودن.ناگهانیک پری کوچولوِ قشنگ سر میزشون ظاهر شد و گفت:چون شما زوجی اینچنین مثال زدنی هستین و درتمام این مدت به هم وفادارموندین ، هر کدومتون می تونین یک آرزو بکنین.خانم گفت: اووووووووووووووووه ....
ادامه مطلب

نوشته شده توسط :سید مجتبی حسینی
شنبه 19 فروردین 1391-12:45 ق.ظ

خانمی در زمین گلف مشغول بازی بود. ضربه ای به توپ زد که باعث پرتاب توپ به درون بیشه زار کنار زمین شد. خانم برای پیدا کردن توپ به بیشه زار رفت که ناگهان با صحنه ای روبرو شد......
ادامه مطلب

نوشته شده توسط :سید مجتبی حسینی
شنبه 19 فروردین 1391-12:42 ق.ظ











شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic