my city >>>> 0111
درباره وبلاگ

عشق من فاطمه*دوست دارم عشقم

آرشیو

طبقه بندی

آخرین پستها

لینک دوستان عزیزم

پیوندهای روزانه

نویسندگان

نظرسنجی

آمار وبلاگ

Pagerank
Admin Logo
themebox

مخ زنی در عصر حجر


در این عصر چون هم زن و هم مرد زبون همدیگه رو نمی فهمیدن(چون هنوز زبان اختراع نشده بود) کار مردا سخت تر بود.چون دیگه نمیشد با صحبت کردن و عزیزم ساعت چنده و ببخشید مستقیم کدوم طرفه و .... مخ طرف رو بزنن. پس باید با استفاده از ظاهر و عملیات محیرالعقول این کار رو می کردن.از جمله روش های مخ زنی این دوره عبارت بودند از:


* داشتن گرز بزرگ تر و و محکم تر (مثل امروز که هر ﮐس ماشینش شیکتر و با کلاس تر باشد ....................................!)


*داشتن پشم و پیلی بیشتر در ناحیه سر و صورت و کلاً در همه جای بدن! (نکته: پشم و پیلی نام یکی از عضو های بسیار مهم و حیاتی در بدن مرد های قدیم بود که نشانه مردانگی هم بود.)


*داشتن غار بزرگ تر


*داشتن لباس!(که این یکی رو فقط مردهای مرفه و بی درد اون دوره داشتند)


*هدف از مخ زنی:
بر اساس نقاشی های به دست آمده از روی غار ها انجام این عملیات احتمالاً هیچ هدفی رو دنبال نمی کرده .


*دوره هخامنشی

در این عصر رن و مرد زبون همدیگه رو می فهمیدند ولی هنوز ساعت مچی اختراع نشده بود که بشه با گفتن جمله عزیزم ساعت چنده مخ یه دختر خانوم رو بزنی! و اصولاً زن های این دوره دو دسته بودند یکی زن های اشراف زاده و درباری بودند که کافی بود یه تیکه ناقابل بشون بندازی تا حسابت با کرام الکاتبین و شخص داریوش و کورش کبیر باشه و دسته دیگه زن های رعیت بودند که تنها کاری که بلد بودند آشپزی و آوردن آب از چاه بود!برای همین در این دوران برای اینکه بتونی یه زن خوب برای خودت پیدا کنی باید اول کلی زحمت می کشیدی و روش های شمشیر زنی و .. رو یاد می گرفتی.بعد میرفتی توی جنگ شرکت می کردی.بعد اگه احیاناً زنده می موندی میتونستی یکی از زن های دشمن رو واسه خودت به غنیمت ببری!پس می بینیم که باز هم لی رغم اینکه انسان بسیار پیشرفت کرده بود(نسبت به عصر حجر) اما بازم مخ زنی یکی از کار های شاق بود!اما برای زدن مخ زنان درباری باید ویژگی های زیر رو مد نظر قرار میدادند:


*حداقل یکی از اجداد پدری و مادری باید یه ربطی به دربار داشته باشه تا مثلاً خون پادشاهان در رگ اون مرد جاری باشه(به اصطلاح امروزی آقازاده باشه!!!)


*داشتن شمشیر از جنس طلا و سپر از جنس نقره و نیزه از جنس برنج (رجوع شود به شرایط گرز در عصر حجر)


*داشتن ریش بلند (رجوع شود به شرایط پشم! در عصر حجر)


*هدف از مخ زنی:


بر اساس کتیبه های به جا مانده از تخت جمشید هدف از مخ زنی داشتن نوکران و کنیزان زیاد بوده و هیچ گونه ارزش دیگری نداشته.



*دوره قاجار:

در این دوره یه پادشاهی بوده به اسم آقا (البته نمی دونم رو چه حسابی بهش آقا می گفتن) محمد خان قاجار که همه میدونیم چه مرگش بوده! آره دیگه خلاصه به خاطر این بلای خانمان سوزی که این جناب بش دچار شده بودند(و ایشالله خدا نصیب هیچ مردی نکنه) یه کمی زیادی عقده ای شده بودند و به همین دلیل از بیخ و بن با این مسئله مخالف بود و هر کسی که این کارو می کرد چشماش رو در می آورد تا عبرت بقیه بشه!و کلاً این عملیات قدغن و غیر قانونی بوده. به همین دلیل در اون زمان به دلیل این محدودیت فوق العاده ، روش مخ زنی زیاد پیشرفتی نکرد و به دلیل زیر زمینی بودن! اطلاعات دقیقی از چگونگی انجام آن در دست نیست.

*هدف از مخ زنی:
به نطر می رسه با این اوضاعی که آقا مملی خان درست کرده بود هدف از این کار فقط داشتن پسر جهت ادامه شغل پدر بوده.



*دوره پهلوی:

در این دوره مردم یه کمی زیادی سیاسی فکر می کردند و اصولاً زیاد توجهی به مقوله مخ و این حرفا نداشتند و به عبارتی مخ آزاد تشریف داشتن به غیر چند نفر که به ترتیب اولویت و رتبه در امر مخ زنی در زیر مشاهده می کنید:


۱- شهرام شب پره(********): این بابا آخر این کار بود یه چیزهایی تو مایه های خدای مخ زنی رم باستان و پدر مخ زنی ایران. شهرام باب جدیدی رو در این عرصه باز کرد که هنوز هم از سبک ایشون در حل مسائل پیچیده و بغرنج مخ زنی استفاده می شه و اسم سبکش هم شب پره ایسمه.( ایول شهرام جون)


۲- فرزان دلجو(*******): هر چند همیشه پشت در بسته بود و همش تیرش به سنگ می خورد و دختری رو که برای این کار انتخاب می کرد بر خلاف تصورش فقیر و بی چیز بود اما توی این کار به استادش(شهرام شب پره) رفته بود.(رجوع شود به آرشیو فیلمهای فارسی اون دوره).


۳- ابی(******): ابی رو هم که همه می شناسین این آقا ثابت کرد که فقط آقای صدای ایران نیست و توی کارهای دیگه هم استعداد داره به خصوص در امر مخ زنی.


۴- زنده یاد تقی ظهوری(*****): که البته عمری رو توی سازمان تحقیقات و پژوهشهای مخ زنی ایران، صرف تحقیق و برسی راهها و عوامل بنیادی و موثر در مخ زنی کرد.


5-زنده یاد فردین(****): چهره دوست داشتنی و یکی از شخصیتهای شاخص در مخ زنی و دارنده جوایز متعدد از جشنواره های مخ زنی ایران.


6- بهروز وثوق(***): شاید اگر بیشتر وقتش رو صرف کار کردن روی مخ بانوی آواز ایران(گوگوش) که به این سادگی ها کوتاه نمی اومد نمی کرد الان در رده بای لیست بود، ولی خوب چه می شه کرد کله شق بود دیگه!!!


7- رضا بیگ ماوردی(**): که سبک خشنی توی این ضمینه داشت و سعی می کرد با دعوا و درگیری و بهم ریختن کافه ها و کاباره ها و به اصطلاح نشون دادن زور بازو در این عرصه فعالیت کنه که البته در نوع خودش جالب و کار آمد بود.


8- سعید کنگرانی: این بابا تازه داشت نبوق و استعدادش رو تو این ضمینه نشون میداد که یهو زد و انقلاب شد و میشه گفت اینجا رو بد شانسی اورد و بد شانس ترین مخ زن ایران نام گرفت.


البته اشخاص محدود دیگه ای هم مثل ایرج قادری و ناصر ملک مطیعی بودن که تو این مقوله فعالیت کردن اما این 8 نفر سرآمد اونها بودند.


خلاصه در این دوران هم عملیات مخ زنی چندان پیشرفتی نداشت . اما خوب بر اساس نسخه های به جا مانده از فیلم های فارسی آن دوران چند تا کار سخت برای مخ زدن باید انجام میشده که عبارت بودند از:


*فقیر بودن و بی خانمان بودن پسر!(جهت زدن مخ دختران مرفه و بی درد این امر بسیار لازم بوده است، رجوع شود به قسمت فرزان دلجو)


*داشتن زور زیاد و توانایی کتک زدن چند نفر به طور همزمان بود( رجوع شود به قسمت آقا رضا)


*کشیدن سختی های بسیار در دوران کوردکی.


*داشتن شلوار دمپا گشاد و کت چهار خانه و ریش مدل داریوشی


*توانایی خواندن آهنگ سلطان قلب ها به صدای بلند!


*داشتن ویژگی مردانه در حد دعوت شدن به تیم ملی!


*هدف از مخ زنی:


رسیدن به پول و مال پدر پولدار دختر و داشتن زندگی راحت و مرفه.



*دوره انقلاب تا چند سال پیش:

در این دوره روش های مخ زنی تغییری اساسی کرد و به نام خواستگاری تغییر نام داد.یک آقا پسر گل باقالی با یک دسته گل و یه جعبه شیرنی همراه مادر و پدر به خانه دختر مورد نظر رفته و بعد از انجام کار های اداری لازم! از قبیل تعیین مهریه و شیر بها و .... دختر و پسر به صورت رسمی دوست دختر و دوست پسر می شدند که بهش زن و شوهر می گفتند!لازم به ذکر است که در انتهای این دوره نقش تکنولوژی در مخ زنی نمایان شد و سوال حیاتی و سرنوشت ساز عزیزم ساعت چنده توسط یکی از پیشگامان عرصه مخ و مخ زنی اختراع گشت.


و اما ویژگی های لازم برای مخ زدنی در این دوره :


* سر به زیر بودن آقا پسر(که واقعاً خیلی شرط سختی بوده)


*داشتن سابقه زندان(حداقل 6 ماه) در رژیم شاه


*داشتن سیبیل جهت نمایش مردانگی


*هدف از مخ زنی:


تشکیل خانواده و داشتن ارتش 20 میلیونی.



*دوره امروز:

به گواهی تاریخ در هیچ دوره ای به اندازه امروز مخ زدنی سخت تر نبوده!


ویژگی های اساسی جهت مخ زدنی:


*داشتن ماشین و موبایل و سایر وسایل مدرن که نشان دهنده احترام به تکنولوژی می باشد!


*تسلط به زبان انگلیسی جهت گفتن عبارات ok عزیزم- چشم momi و Dady و Ilove you و جملاتی از این قبیل.


*آشنایی به اینترنت و یاهو مسنجر!


*نداشتن سیبیل و ریش و به طور کلی تمام ویژگی های دوره های قبلی


* به روز بودن (Up to date) در زمینه SMS های جدید!


و هزاران مورد دیگر که شما بهتر از من می دونین!


*هدف از مخ زنی:


پر کردن اوقات فراغت و انجام راهکاری جهت حل معضل ازدواج!!!


نوشته شده توسط :سید مجتبی حسینی
دوشنبه 13 خرداد 1392-04:03 ب.ظ

صبحگاه:
فرمانده: پس این سربازهها (بجای واژه سرباز برای خانمها باید بگوییم سربازه !) کجان؟
معاون: قربان همه تا صبح بیدار بودن داشتن غیبت میکردن

ساعت 10 صبح همه بیدار میشوند...
سلام سارا جان
سلام نازنین، صبحت بخیر
عزیزم صبح قشنگ تو هم بخیر
سلام نرگس
سلام معصومه جان
ماندانا جون، وای از خواب بیدار میشی چه ناز میشی...

صبحانه:
وا... آقای فرمانده، عسل ندارید؟
چرا کره بو میده؟
بچهها، من این نون رو نمیتونم بخورم، دلم نفع میکنه
آقای فرمانده، پنیر کاله نداری؟ من واسه پوستم باید پنیر کاله بخورم

بعد از صبحانه، نرمش صبحگاه (دیگه تقریبا شده ظهرگاه)
فرمانده: همه سینه خیز، دور پادگان. باید جریمه امروز صبح رو بدید
وا نه، لباسامون خاکی میشه ...
آره، تازه پاره هم میشه ...
وای وای خاک میره تو دهنمون ...
من پسر خواهرم انگلیسه میگه اونجا ...

ناهار
این چیه؟ شوره
تازه، ادویه هم کم داره
فکر کنم سبزی اش نپخته باشه
من که نمیخورم، دل درد میگیرم
من هم همینطور چون جوش میزنم
فرمانده: پس بفرمایید خودتون آشپزی کنید!
بله؟ مگه ما اینجا آشپزیم؟ مگه ما کلفتیم؟
برو خودت غذا درست کن
والا، من توخونه واسه شوهرم غذا درست نمیکنم، حالا واسه تو ...
چون کسی گرسنه نبود و همه تازه صبحانه خورده بودند، کسی ناهار نخورد

بعد از ناهار
فرمانده: کجان اینا؟
معاون: رفتن حمام
فرمانده با لگد درب حمام را باز میکنید و داد میکشد، اما صدای داد او در میان جیغ سربازهها گم میشود...
هوووو.... بی شعور
مگه خودت خواهر مادر نداری...
بی آبرو گمشو بیرون...
وای نامحرم...
کثافت حمال...
(کل خانم ها به فرمانده فحش میدهند اما او همچنان با لبخندی بر لب و چشمانی گشاده ایستاده است!)

بعد از ظهر
فرمانده: چیه؟ چرا همه نشستید؟
یه دقیقه اجازه بده، خب فریبا جان تو چی میخوری؟
جوجه بدون برنج
رژیمی عزیزم؟
آره، راستی ماست موسیر هم اگه داره بده میخوام شب ماسک بزنم.

شب در آسایشگاه
یک خانم بدو بدو میاد پیش فرمانده و ناز و عشوه میگه: جناب فرمانده، از دست ما ناراحتین؟
فرمانده: بله بسیار زیاد!
خب حالا واسه اینکه دوباره دوست بشیم بیایید تو آسایشگاه داره سریال فرار از زندان رو نشون میده، همه با هم ببینیم
فرمانده: برید بخوابید!! الان وقت خوابه!!

فرمانده میره تو آسایشگاه:
وا...عجب بی شعوری هستی ها، در بزن بعد بیا تو
راست میگه دیگه، یه یااللهی چیزی بگو
فرمانده: بلندشید برید بخوابید!
همه غرغر کنان رفتند جز 2 نفر که روبرو هم نشسته اند
فرمانده: ببینم چیکار میکنید؟
واستا ناخونای پای مهشید جون لاکش تموم بشه بعد میریم.
آره فری جون؛ صبر کن این یکی پام مونده
فرمانده: به من میگی فری؟؟ سرباز! بندازش انفرادی.
سرباز: آخه گناه داره، طفلکی
مهشید: ما اومدیم سربازی یا زندان! عجبا!



نوشته شده در تاریخ یکشنبه 27 شهریور 1390 توسط معین جوون


نوشته شده توسط :سید مجتبی حسینی
دوشنبه 13 خرداد 1392-01:21 ق.ظ

بعد از اتمام فیلم بیرون از سینما

پسرها

آرش:محمد فیلمش خیلی جالب بود،فیلمنامه خیلی قوی  داشت

محمد:آره بازی بازیگرام خوب بود در کل کارگردانیش عالی بود

دخترها

شیوا:مهسا دیدی لباس بازیگر....جقدر خوشگل بود

مهسا:آره ولی آرایشش یه چیزه دیگه بود

مونا:شیوا ولی بینیشو عمل کرده بودا من خیلی دقت کردم کاملا مشخص بود

مهسا:ولی پیش هر کی عمل کرده بود خوشگل شده بود

شیوا:ولی من از لباسو کفشش خیلی خوشم اومد اگه پیدا کنم حتما میگیرم

مونا:من فکر کنم لوازم آرایشش ژاپنی بود خیلی خوشگل شده بود...

و ادامش دیگه گفتن نداره چون خیلی خصوصی تر میشد

نوشته شده توسط :سید مجتبی حسینی
شنبه 28 بهمن 1391-09:17 ق.ظ

برای اینكه زن ذلیل خوبی باشیم كافی است به 15 قانون زیر كه ساخته و پرداخته ذهن زنان است، توجه نموده و آنها را به دقت رعایت كنیم:
1. زن، همیشه قوانین را وضع نموده و تصویب كند
2. قوانین ممكن است بدون اطلاع قبلی تغییر كند
3. امكان ندارد مردی تمام قوانین را بداند
4. چنانچه زن شك ببرد كه مرد تمام یا برخی از قوانین را میداند، میتواند بلافاصله قوانین را تغییر دهد
5. زن هرگز اشتباه نمیكند
6. چنانچه به نظر آید كه زن در اشتباه است، علت آن است كه مرد حرفی بیجا و اشتباه بر زبان آورده یا كاری اشتباه كرده كه باعث سوء تفاهمی آشكار و در نتیجه، اشتباه زن شده است
7. چنانچه مورد بالا اتفاق افتاد، مرد باید بلافاصله معذرت بخواهد، چرا كه او باعث سوء تفاهم شده است
8. زن میتواند هر زمان كه اراده كند، تصمیم خود را عوض كند
9. مرد هرگز نباید بدون رضایت صریح زن، تصمیم خود را عوض كند
10. زن حق دارد در هر زمان عصبانی یا مشوش باشد
11. مرد باید در تمامی اوقات آرام باشد، مگر اینكه زن از او بخواهد عصبانی شود
12. زن ممكن است از مرد بخواهد كه عصبانی باشد یا عصبانی نباشد، اما تحت هیچ شرایطی نباید او را از نیت خود آگاه سازد
13. مرد مكلف است، در تمامی اوقات ذهن زن را بخواند
14. در تمامی اوقات و در هر زمان و مكان آنچه مهم است این است كه منظور زن چه بود، نه اینكه چه گفت.
15. چنانچه مرد هر زمان که تصور میکند درست میگوید کافی است به بند 5 مراجعه نماید


نوشته شده توسط :سید مجتبی حسینی
شنبه 28 بهمن 1391-09:13 ق.ظ

در راستای اینکه بحران بی شوهری در جامعه امروز به وجود آمده کلیه خانمهای محترم می تونن از روش های زیر استفاده کنن و البته مراقب باشن که سوءاستفاده نکنن .


۱ـ روش کوزه ای : همان روش قرن های قدیم که دختر کوزه به دوش به سمت رودخانه می رفت پسر به کوزه می خوره کوزه بشکست و بعد چنین گفته اند که : اگر با من نبودش هیچ میلی ... چرا ظرف مرا بشکست لیلی

نتیجه گیری : بحران ازدواج حال حاضر بخاطر لوله کشی شدن آبه .

۲ـ روش عرفانی : چهل شبانه روز جلوی خونه رو آب و جارو میکنی و ده تا شمع روشن می کنی شکلات بین مردم تقسیم می کنی تا مرد آرزوهات بیاد.

نتیجه گیری : در صورت کمبود شمع می تونین فانوس هم روشن کنین .

۳ـ روش سوسکی : بخاطر ترس از یه سوسک که حتی می تونی خودت اون رو تو خونه یا کوچه کار بزاری همچین محکم می پری تو بغلش و بهش می چسبی که هیچ جور نتونه تو رو از خودش جدا کنه .

نتیجه گیری : با تشکر از کلیه سوسک های محترم مقیم مرکز و حومه .

۴ـ روش تیپ : انواع تیپ های مختلف روی خودت پیاده می کنی بیست و دو کیلو لوازم آرایش روی خودت خالی می کنی و سعی میکنی تا آنجا که ممکن است لباس ها مورد توجه باشند طوری که هرکس که تو خیابونه مجبور بشه حتما یک بار شما را نگاه کنه بعد گوشه خیابون می ایستی تا شوهر مناسب سوارت کنه .

نتیجه گیری : خطر احتمال از بین رفتن آبروی چندین و چند ساله تان وجود دارد اما چون به خاطر ازدواج است مسئله نیست این دفه !

۵ ـ روش خر خونی : تو کلاس و مدرسه و دانشگاه نمره بیست کلاس می شی بالاخره تو کل سال های مدرسه یه خر خون دیگه پیدا میشه که بیاد سراغت و باعث بشه که نترشی .

نتیجه گیری : اگه شوهر پیدا نشد تا مقطع دکترا ادامه بدین و بعد ترک تحصیل کنین.

۶ ـ روش مایه داری : با دوستان توی انواع پارتی های شبانه و پیست های اسکی و باشگاه های بیلیارد و بولینگ هر کوفت و زهر مار دیگری که می تونی شرکت می کنی و حواست فقط به یه شوهر مناسب هست تا چیز های دیگه .

نتیجه گیری : سعی کنین همیشه چند میلیون در کیف خود داشته باشین.

۷ـ روش مذهبی : توی انواع مجالس مختلف مذهبی شرکت می کنی توی هیچ چیز کم نمی آری جایی نیست که مراسمی باشه و تو اونجا نباشی تا بالاخره یه شوهر گیرت بیاد .

نتیجه گیری : التماس دعا خواهر .

۸ ـ روش فامیلی : یه کاغذ بر می داری و اسم تمام پسرهای فامیل از سن پنج تا پنجاه ساله رو که ازدواج نکردنن رو روش می نویسی بعد شروع به بررسی و تفکیک می کنی و اونهایی که شرایط را دارن رو انتخاب می کنی و یه برنامه ریزی برای عملیات تاکتیکی که بلاخره یه کدوم رو خفت کنی .

نتیجه گیری : می تونین روی یه بچه پنج ساله برای بیست سال آینده برنامه بریزین

۹ ـ روش نامردی : جلوی یکی از این ماشین های پلیس یه دفعه می پری پسره رو می گیری تو بغلت و دستت رو میکنی تو دستش و ازش... (سانسور ) می گیری تا بعد از تعهد توی کلانتری مجبور بشه که باهات ازدواج کنه. البته این روش برای اونهایی است که از کلیه روش های بالا نا امید شده اند.

نتیجه گیری : در تعهد نامه کلانتری حتما مقدار مهریه را ذکر کنین


نوشته شده توسط :سید مجتبی حسینی
جمعه 27 بهمن 1391-12:56 ق.ظ

از دوست دختر سابقت براش تعریف کن و بگو که چقد خوش اخلاق و مهربون بوده و چقد دوستش داشتی

.......
 مرتبا اونو با دوست دختر سابقت مقایسه کن و بگو درسته که تو خیلی احساسات لطیفی داری، ولی رابطه من و فلانی خیلی عمیقتر از رابطه من و تو بود

........
 وقتی باهاش قرار داری، چن تا تار موی دخترونه روی شونت بذار و یه ذره ماتیک بزن به لپت

.......
 واسه ناهار دعوتش کن ، ولی سر قرار نرو و بعدش تا یه هفته جواب تماساش رو نده تا احساس سیریش بودن رو کاملا درک کنه

.......

روز عید برای تبریک بهش زنگ نزن. ضمنا تمام مدت گوشیتو مشغول کن. وقتیم ازت پرسید "با کی صحبت می کردی؟" بگو به دوست دختر قبلیم زنگ زدم عیدو بهش تبریک بگم

......
 بهش زنگ بزن و بگو "خونه مون خالیه". بعد زنگ بزن و هفت هشت تا از دوستاتم دعوت کنو با دوستات حسابی بهش بخندین

......
خودت رو متنفر از جنس مخالف جا بزن و مرتبا ایرادای جنس مخالف رو نام ببر و بگو هیچوقت به هیچکس از جنس مخالف

اعتماد نمی کنی

.......
 دقیقا وقتی که داره احساسات کاملا لطیف و رنگین کمونیش رو بارت می کنه ، بزن تو احساساتش. مثلا وقتی بهت می گه : فرشته زیبای من ، تنها گل شکفته در کویر من ، همه زندگی من ، از اعماق قلبم یه پنجره باز شده که از توش یه فرشته داد می زنه "دوستت دارم" ؛ در جا برگرد و بهش بگو :ولی من اصلا دوستت ندارم


وقتی تو یه جمع نشستین و داره در مورد یه موضوع خیلی خیلی مهم باهات صحبت می کنه، وسط حرفش با یکی از دوستاش صحبت کن و باهاش احوالپرسی کن با موبایلتم در این جور مواقع میتونی بازی کنی

.......
 وقتی باهات تماس گرفته و داره باهات در مورد یه موضوع خیلی خیلی مهم صحبت می کنه، بدون اینکه بهش بگی شروع کن صحبت کردن با دوستت و بلند بلند باهاش بخند



نوشته شده توسط :سید مجتبی حسینی
جمعه 27 بهمن 1391-12:54 ق.ظ

زن به شیطان گفت : آیا آن مرد خیاط را می بینی ؟
میتوانی بروی وسوسه اش کنی که همسرش را
طلاق دهد ؟
شیطان گفت : آری و این کار بسیار آسان است
پس شیطان به سوی مرد خیاط رفت و به هر طریقی سعی می کرد او را وسوسه کند اما مرد خیاط همسرش را بسیار دوست داشت و اصلا به طلاق فکر هم نمی کرد
پس شیطان برگشت و به شکست خود در مقابل مرد خیاط اعتراف کرد
سپس زن گفت : اکنون آنچه اتفاق می افتد ببین و تماشا کن
زن به طرف مرد خیاط رفت و به او گفت :
چند متری از این پارچه ی زیبا میخواهم پسرم میخواهد آن را به معشوقه اش هدیه دهد پس خیاط پارچه را به زن داد
سپس آن زن رفت به خانه مرد خیاط و در زد و زن خیاط در را باز کرد وآن زن به او گفت : اگر ممکن است میخواهم وارد خانه تان شوم برای ادای نماز ، و زن خیاط گفت :بفرمایید،خوش آمدید
و آن زن پس از آنکه نمازش تمام شد آن پارچه را پشت در اتاق گذاشت بدون آنکه زن خیاط متوجه شود و سپس از خانه خارج شد
و هنگامی که مرد خیاط به خانه برگشت آن پارچه را دید و فورا داستان آن زن و معشوقه ی پسرش را به یاد آورد و همسرش را همان موقع طلاق داد
سپس شیطان گفت : اکنون من به کید و مکر زنان اعتراف می کنم
و آن زن گفت :کمی صبر کن
نظرت چیست اگر مرد خیاط و همسرش را به همدیگر بازگردانم؟؟؟!!!
شیطان با تعجب گفت : چگونه ؟؟؟
آن زن روز بعدش رفت پیش خیاط و به او گفت
همان پارچه ی زیبایی را که دیروز از شما خریدم یکی دیگر میخواهم برای اینکه دیروز رفتم به
خانه ی یک زنی محترم برای ادای نمازو آن پارچه را آنجا فراموش کردم
و خجالت کشیدم دوباره بروم و پارچه را از او بگیرم
و اینجا مرد خیاط رفت و از همسرش عذرخواهی کرد و او را برگرداند به


نوشته شده توسط :سید مجتبی حسینی
شنبه 21 بهمن 1391-12:59 ق.ظ



اگر کریستف کلمب ازدواج کرده بود٬ ممکن بود هیچوقت قاره امریکا رو کشف نکنه٬چون بجای برنامه ریزی و تمرکز در مورد  چنین سفر ماجراجویانه ای٬ باید وقتش رو به جواب دادن به زنش٬ در مورد  این سوالات می گذروند:



- کجا داری میری؟

- با کی داری می ری؟

- واسه چی می ری؟

- چطوری می ری؟

- کشف؟

-برای کشف چی می ری؟

- چرا تو می ری؟

.

.

- تا تو برگردی من چیکار کنم؟!

- می تونم منم باهات بیام؟!

-راستشو بگو توی کشتی زن هم دارین؟

- بده لیستو ببینم!

- حالا کِی برمی گردی؟

- واسم چی میاری؟

.

.

- تو عمداً این برنامه رو بدون من ریختی٬ اینطور نیست؟!

- جواب منو بده؟

- منظورت از این نقشه چیه؟

- نکنه می خوای با کسی در بری؟

- چطور ازت خبر داشته باشم؟

- چه می دونم تا اونجا چه غلطی می کنی؟

- راستی گفتی توی کشتی زن هم دارین؟!

.

.

- من اصلا نمی فهمم این کشف درباره چیه؟

- مگه غیر از تو آدم پیدا نمی شه؟

- تو همیشه اینجوری رفتار می کنی!

- خودتو واسه خود شیرینی می ندازی جلو؟!

- من هنوز نمی فهمم٬ مگه چیز دیگه ایی هم برای کشف کردن مونده!

-چرا قلب شکسته ی منو کشف نمی کنی؟

.

.

- اصلا من می خوام باهات بیام!

- فقط باید یه ماه صبر کنی تا مامانم اینا از مسافرت بیان!

- واسه چی؟؟ خوب دوست دارم اونا هم باهامون بیان!

- آخه مامانم اینا تا حالا جایی رو کشف نکردن!

- خفه خون بگیر!!!! تو به عنوان داماد وظیفته!

.

.

- راستی گفتی تو کشتی زن هم دارین؟




نوشته شده توسط :سید مجتبی حسینی
یکشنبه 15 بهمن 1391-02:19 ب.ظ

صبح: دیدن رویای شاهزاده سوار بر اسب در خواب…..
۶ صبح: در اثر شکست عشقی که در خواب از طرف شاهزاده می خوره از خواب می پره .
۷صبح: شروع می کنه به آماده شدن . آخه ساعت ۱۲ ظهر کلاس داره!!!!!!!!
۸ صبح: پس از خوردن صبحانه مفصل (علی رغم ۱۸ کیلو اضافه وزن) شروع می کنه به جمع آوری وسایل مورد نیاز: جوراب و مانتو و کیف و لوازم آرایش و لوازم آرایش و لوازم آرایش و لوازم آرایش و…
۹صبح: آغاز عملیات حساس زیر سازی بر روی صورت (جهت آرایش)
۱۰ صبح: عملیات زیرسازی و صافکاری و نقاشی همچنان با جدیت ادامه دارد .
۱۱ صبح: عملیات آرایش و نقاشی و لنز کاری و فیشیل و فوشول با موفقیت به پایان می رسد و پس از اینکه دختر خودش رو به مدت نیم ساعت از زوایای مختلف در آیینه بررسی کرد و مامان جون ۱۹ تا عکس از زوایای مختلف ازش گرفت، به امید خدا به سمت دانشگاه میره .
۱۲ ظهر: کلاس شروع شده و دختره وارد کلاس میشه تا یه جای خوب برا خودش بگیره . ( جای خوب تعابیر مختلفی داره . مثلا صندلی بغل دستی پولدارترین پسر دانشگاه – صندلی فیس تو فیس با استاد: در صورتی که استاد کم سن و سال و مجرد باشد و … )
۱ ظهر: وسط کلاس موبایل دختر می زنگه و دختر با عجله از کلاس خارج میشه تا جواب منیژه جون رو بده. و منیژه جون بعد از ۱.۵ ساعت که قضیه خاستگاری دیشبش رو + قضیه شکست عشقی دوست مشترکشون رو براش تعریف کرد گوشی رو قطع می کنه. اما دیگه کلاس تموم شده .
۲ ظهر: کلاس تموم شده و دختر مجبوره از یکی از پسرای کلاس جزوه بگیره. توجه داشته باشین دختر نباید از دخترا جزوه بگیره. آخه جزوه دخترا کامل نیست!!!!!!!!!!!
۳ ظهر: دختر همچنان در جستجوی کیس مناسب جهت دریافت جزوه!!!!!
۴عصر: دختر نا امید در حرکت به سمت خانه.
۵ عصر: یکدفعه ماشین همون پسر پولداره که جزوه هاشم خیلی کامله جلوی پای دختره ترمز می کنه و ازش می خواد که برسونتش.
۶ عصر: دختر به همراه شاهزاده رویاهاش در کافی شاپ گل زنبق!!! میز دوم. به صرف سیرابی گلاسه.
۷ عصر: دختر دیگه باید بره خونه و پسر تا دم خونه می رسونتش.
۸ غروب: دختر در حال پیاده شدن از ماشین اون پسره: راستی ببخشید جزوه تون کامله؟؟؟ امروز انقدر از عشق سخن گفتی مجالی برای تبادل جزوه نموند. و جزوه رو از پسر می گیره.
۹ شب: دختر در حال چیدن میز شام در خانه سه تا ظرف چینی گل سرخی جهیزیه مامانش رو میشکونه (از عواقب عاشقی)
۱۰شب: دختر در حال تفکر به اینکه ماه عسل با اون پسره کجا برن ؟؟!!؟!؟!؟!؟!
۲شب: دختر داره خواب میبینه رفته ماه عسل.
۵ صبح: دختره بیدار میشه و میبینه اون پسره
sms داده که: برای نامزدم کلی از تو تعریف کردم. خیلی دوست داره امروز با من بیاد دانشگاه ببینتت!!! و امروز دختر باید کمی زودتر به دانشگاه برود. شاید جای مناسب تری در کلاس نصیبش شد!!!!!!!!!!!!!



نوشته شده توسط :سید مجتبی حسینی
شنبه 14 بهمن 1391-01:38 ب.ظ

تو ترافیک بودم، سرم درد میکرد گذاشته بودم رو فرمون، آقا دیدم یکی چنان میکوبه به شیشه ماشین، گرخیدم نیگاش کردم یه پســرٍ 25ساله میخورد بهش ، شیشه رو دادم پایین، بلــــــــــــــــــــه؟؟؟
پسرٍ؛ آقا پســـر، جونٍ خانومت به من پول بده!
من؛ خودت میگی آقا پسـر!! خانوم ندارم!
پسرٍ؛ جونٍ خواهـــــرت!
من؛ خواهـــــــــــرم ندارم!
پسرٍ؛ جونٍ دوس دختـــــرات!
من؛ من هررو صدقه میدم دوس دخترام سر به تنشون نباشه! به قیافت نمیاد گـــدا باشی گل پســــر! یه پنجی بهش دادم!
پسرٍ پولُ گرفته میگه؛ حرفٍ دهنتو بفـــهم! من گدا نیستم صدقه هم نمیگیرم! رف سراغٍ یه ماشینٍ دیگه!
یکی منو روشـــن کنه، اینی که گرف درد بود؟؟
یعــنی بیمارٍ عــــزتٍ نفسش شدم!!
خودمون بهشون رو دادیــــــــــــــمااااا! به قرآن!


نوشته شده توسط :سید مجتبی حسینی
جمعه 22 دی 1391-03:28 ق.ظ

زن و شوهری بعد از سالیانی دراز که از ازدواج شان می گذشت در حسرت داشتن فرزند به سر می بردند.

با هر کسی که می توانستند مشورت کردند ، اما نتیجه ای نداشت تا این که نزد کشیش شهرشان رفتند. پس از این که مشکلشان را به کشیش گفتند ، او در جواب آنها گفت :

ناراحت نباشید من مطمئنم که خداوند دعاهای شما را شنیده و به زودی به شما فرزندی عطا خواهد کرد. با وجود این من قصد دارم به رم برم و مدتی در آن جا اقامت داشته باشم ، قول می دهم وقتی که به واتیکان رفتم ، به طور حتم ، برای استجابت دعای شما شمعی روشن کنم.

زوج جوان با خوشحالی فراوان از کشیش تشکر کردند. قبل از این که کشیش آن جا را ترک کند، بازگشت و گفت :

من مطمئنم که همه چیز با خوبی و خوشی حل می شود و شما صاحب فرزند خواهید شد. اقامت من در رم حدود ۱۵ سال به طول خواهد انجامید ، ولی قول می دهم وقتی برگشتم به دیدن شما بیایم.


ادامه مطلب

نوشته شده توسط :سید مجتبی حسینی
جمعه 8 دی 1391-11:56 ق.ظ

روزی روزگاری سه رفیق وسه همراه که یکی از یکی بخیل تر بود،همدل و همسفر شدند.

آنها می رفتند که در بیابان کیسه زر  پیدا کردنند.

سکه هارا بیرون ریختندو همه را شمردند،ولی هرچه کردند نتوانستند آنهارا بین

خودشان تقسیم کنند.این بود که به جان یکدیگر افتادند

وشروع به زدوخورد ودعوا کردند. کار دعوا گرم شده بود

 که ناگهان از دور گروهی سوار پیدا شدند .

 سه رفیق دست از دعوا کشیدندومنتظرماندن.وقتی گروه سواران به آنجا

رسیدند،یکی پرسید:«برای چه به جان هم افتاده اید؟مگربیابان جای دعواست؟»

اولی پرسید: شما که هستیدوچرا می پرسید؟

بزرگ سواران گفت:من امیرزاده این شهرهستم.باید به من بگوییدکه چه شده؟


ادامه مطلب

نوشته شده توسط :سید مجتبی حسینی
جمعه 8 دی 1391-01:08 ق.ظ

آورده اند که:
یه روز 3 تا ایرانی با 3 تا آمریکایی از ایران سوار هواپیمایی به مقصد آمریکا میشن.
ایرانیامیرن باجه بلیط 1 دونه بلیط میخرن .آمریکایی ها هم 3 تا میخرن. وقتی آمریکایی ها ایرانیا رو میبینن میپرسن چرا 1 دونه خریدین ؟ شما که 3 نفرید؟ ایرانیا میگن شما به اینش کار نداشته باش.
خلاصه میرن تو هواپیما میشینن. وقتی مهمانداره میاد بلیط هارو کنترل کنه آمریکایی ها کنجکاو میشن ببینن ایرانیا چی کار میکنن؟
میبینن ایرانیا میرن تو دست شویی بعد وقتی مهماندار در میزنه برای کنترل بلیط یکی دستشو در میاره یه بلیط میده و درو میبنده.
بعد وقتی مهماندار میره میان بیرون سر جاشون میشینن. آمریکایی ها که این صحنه رو دیدم ذوق مرگ میشن میگن ایول اومدنی ما هم همین کارو میکنیم.
موقع بازگشت!!!!!!!!!
آمریکایی ها دمه گیشه بلیط:آقا 1 دونه بلیط بده .بعد ایرانیا رو نگاه میکنن وچند تا چشم غره هم میرن که یعنی ما هم بلدیم.
ولی هر چی منتظر میشن میبینن ایرانی بلیط نمیخرن.
میان از ایرانیا میپرسن مگه نمیاید چرا بلیط نمیخرید ؟
ایرانیا میگن عمو جون فقط ببین.
تو هواپیما: مهماندار میاد بلیط ها رو کنترل کنه . ایرانیا طبق روال میرن تو دستشویی درو میبندن.آمریکایی ها هم میرن دستشویی بقلی درو میبندن. وقتی آمریکایی ها درو بستن یکی از ایرانی ها میاد بیرون در دستشویی بقلی رو میزنه و با تقلید صدای مهماندار
میگه :بلیط لطفا. یه نفر درو باز میکنه دستشو از لای در میاره بیرون ,بلیطو میده بعد سریع درو میبنده.و ......................
.
بقیشم خودتون حدس بزنید..

نتیجه اخلاقی :ایرانیا رو دست کم نگیرید.اگه دیدین یه ایرانی از یه ارتفاع پرید پایین بدونید حتما اونجا یه عقابی بوده که ایرانیه بهش آویزون شه


نوشته شده توسط :سید مجتبی حسینی
جمعه 8 دی 1391-01:02 ق.ظ

این مطلب از یك بلاگ برداشته شده است كه نوشته بود :
هر گونه کپی برداری از این وبلاگ با ذکر یک صلوات مجاز میباشد .

التماس دعا
---------------------------------------------------------------------------
کودکی به مامانش گفت، من واسه تولدم دوچرخه می خوام. بابی پسر خیلی شری بود. همیشه اذیت می کرد. مامانش بهش گفت آیا حقته که این دوچرخه رو برات بگیریم واسه تولدت؟

بابی گفت، آره. مامانش بهش گفت، برو تو اتاق خودت و یه نامه برای خدا بنویس و ازش بخواه به خاطر کارای خوبی که انجام دادی بهت یه دوچرخه بده.

نامه شماره یک
سلام خدای عزیز

اسم من بابی هست. من یک پسر خیلی خوبی بودم و حالا ازت می خوام که یه دوچرخه بهم بدی.
دوستار تو
بابی

بابی کمی فکر کرد و دید که این نامه چون دروغه کارساز نیست و دوچرخه ای گیرش نمی یاد. برا همین نامه رو پاره کرد.

نامه شماره دو

سلام خدا
اسم من بابیه و من همیشه سعی کردم که پسر خوبی باشم. لطفاً واسه تولدم یه دوچرخه بهم بده.
بابی

اما بابی یه کمی فکر کرد و دید که این نامه هم جواب نمی ده واسه همین پارش کرد.

نامه شماره سه

سلام خدا
اسم من بابی هست. درسته که من بچه خوبی نبودم ولی اگه واسه تولدم یه دوچرخه بهم بدی قول می دم که بچه خوبی باشم.
بابی

بابی کمی فکر کرد و با خودش گفت که شاید این نامه هم جواب نده. واسه همین پارش کرد. تو فکر فرو رفت. رفت به مامانش گفت که می خوام برم کلیسا. مامانش دید که کلکش کار ساز بوده، بهش گفت خوب برو ولی قبل از شام خونه باش.

بابی رفت کلیسا. یکمی نشست وقتی دید هیچ کسی اونجا نیست، پرید و مجسمه مادر مقدس رو کش رفت و از کلیسا فرار کرد.

بعدش مستقیم رفت تو اتاقش و نامه جدیدش رو نوشت.

نامه شماره چهار

سلام خدا
مامانت پیش منه. اگه می خواییش واسه تولدم یه دوچرخه بهم بده.
بابی


نوشته شده توسط :سید مجتبی حسینی
جمعه 8 دی 1391-12:33 ق.ظ

جوانی می خواست زن بگیرد به پیرزنی سفارش کرد تا برای او دختری پیدا کند. پیرزن به جستجو پرداخت، دختری را پیدا کرد و به جوان معرفی کرد وگفت این دختر از هر جهت سعادت شما را در زندگی فراهم خواهد کرد.

جوان گفت: شنیده ام قد او کوتاه است
پیرزن گفت:اتفاقا این صفت بسیار خوبی است، زیرا لباس های خانم ارزان تر تمام می شود

جوان گفت: شنیده ام زبانش هم لکنت دارد
پیرزن گفت: این هم دیگر نعمتی است زیرا می دانید که عیب بزرگ زن ها پر حرفی است اما این دختر چون لکنت زبان دارد پر حرفی نمی کند و سرت را به درد نمی آورد


ادامه مطلب

نوشته شده توسط :سید مجتبی حسینی
یکشنبه 19 شهریور 1391-11:48 ب.ظ











  • تعداد صفحات :3
  • 1  
  • 2  
  • 3  
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات